RSS
من و خورشید را هنوز
امید دیداری هست،
هرچند روزِ من
آری؛
به پایان خویش نزدیک می شود.
«شاملو»
به پایان فکر نکن.
اندیشیدن به پایان هرچیز،
شیرینی حضورش را تلخ می کند.
بگذار پایان ترا غافلگیر کند،
درست مثل آغاز.
انگشتم را نخ بستم تا یادم بماند،فراموشت کرده ام.
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم...،چرا صدایم کردی...؛
چرا؟!...
مردم بو می کشند بو
بوی، سوختن است
آتشنشانها کمک!،
اما...
آتشنشانها درنگ،
شما را بجان چکمهاتان،
شما را به برق کلاهتان ،
قلب مشتعلم را
با ملایمت خاموش کنید.
من خود برایتان آب خواهم آورد.
"ولادیمرمایکفسکی"
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عشق
مانند عابری است که گاه خود را به کوری میزند تا تو از خیابان عبورش دهی
بی آنکه بدانی
عبورت داده است.