RSS
گل سرخ به خارپشت پیری که با بی اعتنایی از کنارش گذشت گفت:
چرا مرا نبوئیدی؟!!!
خارپشت پاسخ داد: ترسیدم سختی وجودم تو را بیازارد.
گل سرخ از حسرت احساس خارپشت پژمرد...
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پابه پایم نمی آمدی حتی وقتی
آهسته وپیوسته می رفتم، امروز فهمیدم ...
امروز فهمیدم ریگی که در کفشت بود، ترا می آزرد!!!
آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم
دریافتم که در عشق...
مسئله
اعتماد بوده است
میان چشمهای بسته من و دستهای لرزان تو!!!